یک پند اخلاقی

نمی دانم هدفم ار گفتن این قصه به لیدا چی بود.شاید فقط به قصد سرگرمی بود شایدم کمی کودک درونم با حوصله تر شده بود.....هر چه بود پند نبود.

ماجرا از اونجا شروع شد که ما تازه به منزل پدر همسرم رسیده بودیم و هنوز گرد سفرو از تنمون نتکانده بودیم که پدر همسرم(آقا) شروع کرد به تعریف کردن داستانی که حتما شما هم شنیدید.حتی شنیدم از روش فیلم کوتاهیم ساختن و تلویزیون وطنی پخشش میکنه:

 پدر پیری با پسر جوونش توی یه پارک نشستن.پدر گنجشکی رو روی شاخه درختی به پسر نشون میده و می پرسه: اون چی بود؟ پسر میگه:گنجشکه پدر.کمی بعد باز پدر گنجشکی رو به پسر نشون میده و می پرسه:اون چی بود؟ پسر میگه: گنجشکه! بار سوم هم این ماجرا تکرار میشه و به گفته پدر شوهرم پسر داد و بیداد راه مینداره و میگه تو چرا نمی فهمیعصبانی؟؟چقدر بهت بگم که گنجیشکه؟؟..(که البته تو قصه واقعی واکنش پسر به این شدت و حدت نبودچشمک) و پدر هم بلافاصله دفترچه کوچکی رو در میاره و به پسر خطاکار کم طاقتش نشون میده . در اون یادداشتی مربوط به ٢ سالگی پسر نوشته شده به این مضمون که  پسرم امروز ٢١ بار  از من پرسید :اون چی بود و من هر بار با مهربونی بهش جواب دادم :گنجشک پسر عزیزم.

آقا دو بار پیاپی این داستانو برای ما تعریف کرد و هر بار بغض غریبی گلومو می فشرد و چشمام پر از اشک میشد.تاثر من نه به خاطر پیرمرد زیرکی بود که بر خلاف اغلب پدرها کاملا به جا و به موقع فرزند خطاکارشو درس داد بلکه به خاطر پیرمرد ناتوانی بود که رو به روی من نشسته بود و سعی میکرد به این وسیله  دوران کودکی و ناتوانی فرزندانشو به یادشون بیاره و از کم لطفی اونها به خودش گلایه کنه.  

بگذریم.من هم در تاریخ ١٩ آذر ماه این داستانو ٣ بار متوالی برای لیدا تعریف کردم.بعد از پایان داستان

بار اول- لیدا:مامان پس بقیش چی شد؟بگو تو رو خدا..بگو...بگوتعجب

بار دوم-لیدا خنده عجیب و غریبی که ناشی از پی نبردن به اصل قضیه و سرپوش گذاشتن روی اون بود سر داد!نیشخند

بار سوم-لیدا:مامان هر وقت پیر شدی هر چند بار که ازم بپرسی با مهربونی بهت میگم "مامان خوبم گنجشکه"!!

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی مامان آراز

من خودم که انقدر مهربون نبودم با والدینم. پیه برخورد مشابه پسرم رو هم به تنم مالیدم!!! خیی سخته تصور اون لحظه برام.

عباس

سلام تعریف کردن داستان برای بکودکان بسیار مفید است من برای اینکه خیلی از رفتارها رو به دختر خودم یاد بدم از داستانهایی استفاده می کنم که خودم اونها پرورش دادم و یک شخصیفی هم به نام خرگوش کوچولو توی اون هست که دخترم خودش رو توی این شخصیت می بینه و این داستانهای من درآوردی هم سرگرم کننده است هم آموزنده شما هم می تونید

سوگل(مامان ستایش)

داستان تکان دهنده ای بود و واقعا ادم رو ناراحت میکرد .....و ضمن ان تلنگری هم بر ما میزد....ولی خداییش من که خیلی پرحوصله هستم و پیرمردها و پیرزنها رو خیلی دوست دارم....بابا و مامان خودم که خوب مسن هستند و نمیشه گفت پیر .....ولی در عوض با همه مشغولیتهایی که دارم به مادربزرگم خیلی کمک میدم. آفرین به لیدا جون که معلومه از اون بچه های بامعرفت و مهربون هست [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][دست]

مامان پوریا

شاید گفتن این داستان برای کوچولوها کمی زود باشه ولی بهر حال اگه گفتیم برداشت اونها از این مطلب خیلی با انتظار ما فاصله داره.برای لیدای مهربون[گل][قلب] خوشحال میشم اگه به خونه جدید من و پسرم سری بزنید[لبخند]

نازنین

لیدا جان من مدتهاست که عاشق این پرنسس کوچولوی شما هستم ولی راستش آرتین برام وقت نمیزاره که بخوام به وبلاگهای جدید سر بزنم . امروز که کامنتتونو دیدم و اومدم اینجا رو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم .... خیلی خیلی نازه این دختر کوچولوی دوست داشتنی ... می بوسم روی ماهشو . ممنونم که بهمون سر زدید بازم پیشمون بیاید.[ماچ][ماچ]

نازنین

ببخشید اشتباها نوشتم لیدا به جای لیلا![چشمک][ماچ]

مامان مهديس

سلام. ماشالله به اين ليدا خانم ناز و مهربون. مطمئنا بچه ها هم پيام همه قصه ها و حكايتها رو ميفهمند و به اندازه سنشون درك ميكنند. ليدا خانم كه ديگه ماشالله به اين خوبي متوجه شده. چند تا پست پايين رو هم خوندم و راستش خيلي خوشم اومد از دختر ناز مودبتون. قبلا عكسهاي تولدشو تو وبلاگ ارتينا جون هم ديده بودم. با اجازتون لينكتون هم ميكنم.[گل]