لیدا الان 1 سالی میشه که تقریبا هر روز اقلا نیم ساعتی  وارد قالب یک دختربسیار با ادب میشه  .

اسم این حالتشو گذاشتم "مد ادب". حرفها و رفتارهاش میشه همون چیزی که تقریبا همه مادرها آرزوش دارن

البته با غلظت کمی بیشتر.

لیدا خیلی جدی: مادر شما امروز خیلی خسته شدید.لطفا اجازه بدید کمکتون کنم.

لیدا: پدر میشه لطفا براتون آب بیارم!

لیدا: مادر می تونم اتاقم مرتب کنم؟؟!! می خوام همه جا رو تمیز کنم.

معمولا به زحمت جلوی خندمو میگیرم و سعی میکنم خیلی جدی بهش جواب بدم

تا احساس کنه که کاملا باورش دارم. خلاصه اینقدر با ادب میشه و افعال جمع

استفاده میکنه که مارو حسابی خجالت میده ... گذشته از "مد ادبش" هیچوقت

بهش این اجازه رو ندادم که با من و پدرش بد حرف بزنه غرض از این مقدمه این

بود که بگم خیلی رو ادب و نزاکت بچتون حساب باز نکنید.

چند روز پیش از طرف مهد ترتیبی دادن که همه بچه ها همراه مادراشون بیان پارک بادی و بعدشم با هم شام بخوریم .

همه تقریبا  اومده بودن .من و نیاز(مادر کیانا جان) نزدیک بقیه مادرها در حال صحبت بودیم

 و با فاصله بچه ها رو کنترل میکردیم.یادم نیست که راجع به کدوم اصول تربیتی بحث می کردیم که.

لیدا: مارمولک بیا اینجا

من:!!!! 

به روی خودم نیاوردم و به صحبت ادامه دادم

لیدا: مارمولک با توام. مگه نگفتم بیای

ار خجالت آب شدم . باورم نمیشد که داره منو صدا میزنه.

من با خشم فرو خورده :لیدا این چه جور حرف زدن.نیاز جان اصلا نمی دونم

چش شده اولین بارشه که این جوری صدام می زنه.

البته می دونم این ژست توجیهی خیلی از مادرهاست اما به خدا راست میکفتم...