نمی دونم ترس از گرگ چه جوری تو ذهن کوچولوش رخنه کرد که تا مدتها ملکه ذهنش شده بود.

شاید از همین قصه به ظاهر شیرین شنگول و منگول شروع شد .شبها کابوس میدید.

تنهایی حتی تو اتاقش نمی رفت و اگه می رفت نود بار منو صدا میزد. بیشتر سوالهایی

که می پرسید یه جوری به گرگ ختم میشد.نمیدونستم باهاش چیکار کنم.با مربی های

مهدش وخیلی ازمادرهایی که میشناختم مشورتمیکردم ببینم ایا اونها هم مشکل مشابهی

داشتند؟

یه روز خونه دنیا اینا (عکسشوبا لیدا ببینید) بودیم.داشتم راجع به همین مساله ترس لیدا از لیدا و دنیاگرگ  و پیدا نشدن  هیچ راهکاری  برای از بین بردنش حرف میزدم.بچه ها

مشغول بازی بودند و تا جایی که یادمه اون موقع دور و بر ما نبودن.هنوز سی ثانیه نگذشته بود

لیدا:مامان دنیا منو می ترسونه

من : می ترسونه؟ چه جوری؟

لیدا: همش میگه داره صدای گرگ میاد

من : دنیا جان با همدیگه خوب بازی کنید

دنیا: خاله لیدا همش میاد شکایت میکنه.اه ه

این ماجرا تا نصفه شب بارها و بارها تکرار شد و حرفهای من و پند و اندرزهای مادرش

وبلاخره تهدیدهامون هم بی فایده بودعصبانی. دنیا انگار حسابی از ترسوندن لیدا خوشش اومده بود.

موقع خواب رسید .هنوز چشمهامون گرم نشده بود که صدای جیغ دنیا بلند شد.با عجله به

 طرف اتاقش دویدیم .دیدم زبونش بند اومده و لرزان با انگشتش یه گوشه از دیوار و نشون میده.

دنیا سایه یه نخ و رو دیوار دیده بود و فکر می کرد مار دیده !زبان