جمعه ای که گذشت تو باشگاه شطرنج مسابقه ی اصطلاحا 30+30 فیشر برگزار شد.در این مسابقه  گروه سنی و جنسیت مطرح نبود و  قهرمان 8تا 10 سال و زیر 8 سال بوشهر هم حضور داشتند.وقتی استادش تماس گرفت و اطلاع داد اولش دو دل بودم که اصلا اجازه بدم لیدا شرکت کنه یانه چون اولا مدتی بود تو خونه اصلا تمرینی نداشت اونم نه به خاطر تنبلی  خودش به خاطر بی حوصلگی من و باباش که وقت نزاشتیم باهاش بازی کنیم ثانیا و مهمتر اینکه روز تعطیل باید از 8.30 صبح میرفتیم باشگاه و تا 7.30 بعد از ظهر هم گیر بودیم .اما از طرفی فرصت خوبی بود تا حسابی بازی کنه و تلافی این مدت دربیاد.صبح جمعه تا صدا زدم لیدا اگه میخوای بری پاشو بیدار شد و خوب منم بردمش.

دروغ چرا هر امتحان یا مسابقه ای اهمیت خودشو داره هر چند نتیجش آنچنان مهم به نظر نیاد   و همین اقلا برای من استرس ایجاد میکنه حالا فرقی نمیکنه که خودم قراره شرکت کننده باشم یا لیدا.

معمولا این جور مواقع حسابی براش  رو منبر میرفتم و در لزوم حفظ  اعتماد به نفس  و خونسردی و نترسیدن از حریف و... با کلمات ساده سخنرانی میکردم و غافل از این بودم که در این مواقع هر کلمه ای که میگیم -هر چند مثبت-  استرس نامرئی مارو که زیر انبوه کلمات  قایمشون میکنیم به بچه منتقل میکنه و خودمون بی اطلاعیم.دلیل حرفم تجربه ای بود که همین روز کسب کردم.

برخلاف همیشه تو راه از همه چی حرف زدیم الا مسابقه وقتی رسیدیم موقع پیاده شدن

لیدا گفت:مامان یادت رفت یه چیزی بگی.

من:چی؟

لیدا:که حواسمو جمع کنم و ...

من:خودت بهتر میدونی باید چیکار کنی دیگه  احتیاجی نیست من چیزی بگم.حالا برو

لیدا از 6 بازی کلا 3 امتیاز گرفت که این قسمتش واقعا برام مهم نیست چیزی که برام مهم بود این بود که بعد از بررسی ثبت هاش توسط استادش فهمیدم بهترین بازیشو با قهرمان این دوره مسابقات سید علی حسینی کرده بود و  تو بازی دیگه اش هم بعد از باخت مقابل قهرمان زیر 10 ساله های بوشهر  گریه کرده بود .وقتی شنیدم اولش خیلی تعجب کردم چون تو باخت قبلیش  با یه حریف معمولی ککشم نگزیده بود .اما این بار بدون اینکه از پیروزی ناامید باشه تمام سعیشو مقابل حریف قدرتمندش کرده بود  و شکست خورده بود در نتیجه اشکاش سرازیر شده بود.

در نتیجه گاهی سکوت بهتر از هر حرفی عمل میکنه.

به امید موفقیت و سربلندی همه گلهای سرزمینمان ایران.