امروز تو مدرسه اتفاق جالب توجهی افتاده بود که لیدا برام تعریف کرد :

معلم نقاشی گویا با یه دانش آموز کلاس اولی خوب صحبت نفرمودند و هنگام صحبت  لحن مناسبی نداشتند.جغله ی مورد بحث ما تشریف بردن دفتر مدرسه و به خانوم مدیر از معلم نقاشی شکایت کردند!!تعجب و بعدشم از دفتر اومدن بیرون و با اعتماد به نفس جلوی خانوم نقاشی رژه رفتند.

بعدش خانوم معلم بهش گفته:خوب حالا که چی رفتی گفتی؟؟

در جواب گفته:هیچی فردا مامانمم برات میارم.تعجبزبان

موندم به لیدا چی باید بگم.واقعا چقدر این بچه ها با ما فرق دارند؟.نمیدونستم به خاطر دفاع جانانه ای که  این نیم وجبی از شخصیتش کرده ازش تمجید کنم یا به خاطر رفتاری که نسبت به معلمش داشته  و احترامشو اونجور که باید و شاید نگه نداشته کارشو تقبیح کنممتفکر.به زحمت جلوی خنده امو گرفتم و قیافه ی جدی به هم زدم.و طبق معمول اینجور وقتا تغییر موضوع بحث...

 پی نوشت:این جریان را لیدا برام تعریف کرده و دانش آموز مورد بحث کلاس اوله و من نمیشناسمش

 

لیدا معمولا آخر هفته ها با دوستاش یه برنامه ای دارند.ولی آخر این هفته دیگه خیلی سرش شلوغ بود.پنج شنبه 2 تا تولد دعوت شده بود که خوشبختانه یکیش از ساعت 12 ظهر شروع میشد و تا 4 بعد از ظهر ادامه داشت  (با تشکر از خاله سارای گل )

از 4:30 تا 6 هم که کلاس بدمینتون داشت.

از 7تا 10 هم تولد همکلاسیش بود . 

روز جمعه هم با دوستش کیانا و مامان مهربونش ناهار بیرون بودند و بعد از کلی بازی و شیطنت بعد از ظهر خسته و کوفته اومد خونه.

منبغلماچ:لیدا جان در خدمت باشیم.ببینیمتون.

لیدا (با اکراه):حالا باااااشه. خونه ام دیگه.