دخترم لیدا

از آخرین باری که به خانه کوچکت سر زدم و از تو نوشتم دو سال گذشته .

تو این مدت تو  چقدر بزرگتر و خانومتر  شدی.گاهی برام دوست بودی و گاهی حتی غمخوار و مشاور.چه لحظه هایی که از بودنت و داشتنت خدا رو شکر کردم و چه موقعیتهایی که به وجودت افتخار کردم .

از اینکه میبینم  اصرار داری زندگی را با دریچه چشم خودت ببینی و تجربه کنی و عقاید دیگران را اگر با ذهن کوچکت همخوانی نداشته باشه به راحتی نمی پذیری حتی اگر مادرت یا معلمت باشند ناراحت نیستم چه بهتر...

ار اینکه میبینم سعی میکنی برای دوستهات همه جا نقش حامی و پشتیبان را بازی کنی لذت میبرم

از اینکه اینقدر نگران  سلامتی من و بابا(مخصوصا بابا ) هستی و خبرهای مربوط به سلامتی  از هر منبعی حتی نوشته های روی دیوار توجهتو جلب میکنه خوشحالم و ازت ممنونم.

از اینکه میخوای وقتی بزرگ شدی یه رستوران بزنی و بهداشتو رعایت کنی تا نیان بهت گیر بدن(منظور ماموران زحمکش بهداشته) باز هم خوشحالم.

کلاس اولت به لطف زحمتهای خانوم پورک و دوستای خوبی که پیدا کردی به خوبی و خوشی گذشت.

تابستان که خیلی سرت شلوغ بود وبا زحمت زیاد  اینقدر تو را سرگرم کلاسهای تابستانه و قرار و مدارهای دوستانت کردیم تا تنهایی و بیکاری حریف نشوند و ااذیتت نکنند.زبان-پیانو-شطرنج-خط و نقاشی .و بالاخره صد البته دیدار مادرجون اواخر شهریور ماه.

مادر جون شخص مهم زندگی توست و همیشه برای دیدنش لحظه شماری میکنی و گاهی از شدت دلتنگی گریه میکنی.

امسال که کلاس دومی معلم خوب و زحمتکشی داری که خیلی هم دوستت داره.خانوم قائدی مهربان همون معلمی که پیش بینی کرده تو دکتر میشی!

درپایان اینم بگم که خیلی اهل رقابتی و این مساله گاهی منو عصبی میکنه.کلا از کنار هیچ چیز به راحتی نمیگذری و حق انتقاد را برای خودت همه جا محفوظ داری.

دختر گلم همین جا میخوام از همه دوستای گلی که به ما لطف داشتن و در نبود ما هم به خونمون سر میزدن تشکر کنم.