از اینجا شروع میکنم که اولین پنجشنبه جمعه بهمن ماه ما راهی اهواز شدیم و دو روزی مهمان مادر و پدر مهرداد بودیم.خدا رو شکر همه عمو ها و عمه ها هم اونجا جمع بودند و لیدا حسابی با بچه ها بازی کرد کاش میشد برای بچه ها بازی ذخیره کرد اونوقت دیگه من اینجا اینقدر جمله "مامان حالا با کی بازی کنم؟" نمیشنیدم.تو راه بازگشت هم طبق معمول نتونستم مقاومت کنم و واسه لیدا کلی خرید کردم میخوام مدل بعضی از مامانهای وبلاگی که خریدها یا کادوهاشونو تو وبلاگ نشون میدن و البته منم اون قسمتو خیلی دوست دارمزبان  لوازم تحریری که برای لیدا خریدم بهتون نشون بدم تا اقلا یه عکس از سفرمون اینجا باشه.



از فردای روزی هم که برگشتیم لیدا برای تمرین سرود باید علاوه بر تایم کلاس خودش  که از ساعت 1 بعد از ظهر شروع میشد صبحها از 9 تا 10 با آقایی که آهنگساز بود و موسیقی و متن سرودشون هم کار خودش بود تو مهد تمرین میکردن.

از اونجا که صبحها سرویسش نمیتونست بیاد دنبالش خودم باید می بردمش و منتظر می موندم تا کارشون تموم بشه.

روز یکشنبه هم روز مسابقه بود .این مسابقه بین گروههای سرود تمام مهد کودکها بود و هماهنگی-شعر-موسیقی و نظم و ترتیب بچه ها امتیاز داشت.من و خاله راما هم دنبال مربیها و مسئول مهد کودک راه افتادیم و رفتیم سالن بهزیستیزبان.اجرای بچه ها عالی ی ی بود .نتایجو روز 21 بهمن تو جشنی که از طرف بهزیستی برپا شده بود و شرکت عموم هم آزاد بود اعلام کردند.البته و صد البته که گروه سرود عشقهای من اول شد.هورا

عکسهای زیر مربوط به جشن 21 بهمنه که بچه ها یه اجرای نمایشی هم داشتند ولی بر عکس دفعه پیش حواسشون به چیزی که نبود خوندن سرود بود و کلی خانوم مربییها رو حرص دادن.نیشخند


همه هوش و حواسشون رفته بود به ستاره هایی که باید تو دست میگرفتن.


اینجا لیدا قرار بود بگه:بسم الله الرحمن الرحیم.گروه سرود مهد کودک.......که یه دفعه خجالت کشید.زبان

گفتم که بچه ها حسابی رو سن شیطونیشون گل کرده بود.

اینم جایزه اشون