لیدا و رامان

رامان کوچولو پسر عمه لیدا هفته گذشته با مامان و باباو عمه سوسن چند روزی مهمان ما بودند.رامان دو سال و نیمشه و هنوز یه کم برای همبازی شدن با پرنسس ما کوچولوست اما این دلیل نمیشد که لیدا از بودن با رامان خوشحال نباشه مخصوصا فرصت جدیدی که برای "خواهری کردن" نصیبش شده بود سر ذوقش می آورد. اما از اونجا که در فرهنگ لغات لیدا هرگونه نامهربانی و خودخواهی(بنا به تعریف خودش) از جانب طرف مقابل این رابطه خواهری رو خراب میکنه روابط حسنه لیدا و رامان یک و نیم روز بیشتر طول نکشید و درگیریهای پراکنده کم کم شروع شد.

در اوج درگیری برای تغییر وضعیت به لیدا گفتم: از این به بعد هر بار که با رامان مهربونی کردی و مثل خواهر بزرگترش بودی یک امتیاز میگیری بعد از ده امتیاز یه جایزه پیش مامان داری.

این روش در کل خوب عمل کرد هر چند معایبی هم داشت.

لیدا:مامان خیلی دوستت دارم.....چند امتیاز داشت؟نیشخند

---------------------------------------------

من:لیدا بیا اینم شیر کاکائو که میخواستی.

لیدا:متشکرم  مامان........حالا چند امتیاز شد؟

من:متفکر

 بعد از شش امتیازم برای اینکه حوصلش سر نره مجبور شدم چند امتیاز زودتر جور کنم و جایزشو بدم.

رامان مثل اکثر بجه های این دوره با وسواس و مراقبت شدید عمه جان و تحت نظر روانشناس و طبق اصول روانشناسی بزرگ شده که البته نتیجش شده یه پسر باهوش-مادری که باید تمام وقت در اختیارش باشه و خواسته هایی که اگر اجرا نشه حتما قیامت به پا میشه .این خواسته ها هم هیچ محدودیتی ندارند.از وقتی رامان رفته خیلی به این سوال فکر میکنم که آیا پیاده کردن نظرات روانشناسانی که اکثرا اروپایی و آمریکایی هستند برای بچه های ما با ژن-فرهنگ و محیط متفاوت کار درستیه؟

به هر حال نتونستم از پسر کوچولومون عکسی بگیرم.یه کم از ترس به خطر افتادن سلامت دوربینزبان یه کم هم تنبلی خودم.در آینده قول میدم حتما عکسشو بزارم.

 

افتادن دندان شیری

روز ٣٠ دی ماه لیدا دو تا از اولین دندانهای شیریشو کشید.راستش پریشب به طور اتفاقی متوجه شدم لیدا پشت دندانهای شیری پایین یک جفت دندان اصلی درآورده چند وقت پیش از درد دندون شکایت میکرد و من هر چی معاینه میکردم چیزی نمیدیدم.نگو که طفلک داشته دندون در می آورده اون هم پشت دندونهای شیریش.جالبه که دندانهای شیریش حتی لق هم نشده بود.این بود که برای اولین بار رفتیم سراغ آقای دندون پزشک .

اول قرار بود با یه پیش کسوت(آرتینا) بریم پیش آفای دکتر تا هم قوت قلبی باشه برای لیدا هم بنا به درخواست هر دو تاشون یه وقتی رو با هم باشن.اما بابا مهرداد داشت میرفت بیرون این بود که ما هم یه دفعه راه افتادیم و فرصتی برای هماهنگی باقی نموند.توی مطب وقتی رفت رو صندلی معاینه نشست اولش احساس کردم یه کم استرس داره و الانه که اشکهاش سرازیر بشه

من:لیدا میدونی آرتینا تا حالا چند بار اومده پیش آقای دکتر و اصلا هم  گریه نکرده.

لیدا اول تعجب کرد:آرتینا؟؟.

بعد هم انگار خیالش راحت شده باشه با خنده:آرتینا آی آرتینا فسقلی ی ی ی ی

اما انگار زیادی ریلکس شده بود

دکتر:شما با هم فامیلید؟

من:نه.ما با هم دوستیم.

لیدا:مامانم با خاله راما دوسته.اما من و آرتینا با هم خواهریم.پس چرا من به خاله راما میگم خاله چون با آرتینا خواهرم!

دکتر:حالا اگه دهنتو باز کنی من میتونم دندوناتو ببینم

لیدا:در ضمن من ٣ تا خواهر دارم.آرتینا.کیانای خاله نیاز.کیانای مهد کودک.

دکتر:متفکر

من:لیدا دهنتو باز کن بزار آقای دکتر دندوناتو ببینه.

لیدا:تازه دندونپزشک که ترس نداره فقط دندونامونو خوب میکنه....اما این صندلی برام اصلا راحت نیست .......نورم اذیتم میکنه......این دکمه اینجا چی کار میکنه؟چشم

دکتر:منتظر

بالاخره دکتر موفق شد و دندونهای شیری رو درآورد.لیدا با اینکه همیشه دوست داشت دندونهاش زودتر بیفته حالا خجالت میکشید.اما ازم خواسته تمام دندونهای شیریشو براش نگه دارم تا بعدا باهاشون کاردستی درست کنهنیشخند قربون تو برم عشقم که همیشه به فکر ابتکار و نوآوری برای کاردستی هستی.