چقدر این روزها از اینکه وبلاگ لیدا خاک میخورد عذاب وجدان داشتم.انگار در انجام یکی از وظایفم کوتاهی میکردم. هر وقت می نشستم تا چیزی بنویسم احساس میکردم حرف زیادی برای گفتن ندارم.به قول معروف حسش نبود.راستش لیدا این روزها زیاد سر حال نبود.چند شب متوالی دل درد و پا درد و گردن درد داشت.این دردها از ٢ نیمه شب به بعد سراغش میومد.پا درد و گردن دردش با گریه توام بود و من نمی دونستم اون موقع از شب تک و تنها چیکار میتونم براش بکنم.عجیب این بود که در طول روز هم هیچ مشکلی نداشت.

این روزها یه کم هم رفتارهای عجیب و غریب ازش سر میزنه و غافلگیرم میکنه.میدونم کمی پر توقعم اما  درست جایی که ازش توقع دارم خوب و مهربون باشه دقیقا برعکسش میشهسبز یا وقتی انتظار دارم  مودب رفتار کنه حسابی برام سنگ تموم می زاره ...نمونش دیروز .قرار بود با یکی از دوستان بریم نمایشگاه صنایع دستی.اونها ۴ نفر آدم بزرگ به زور صندلی عقب نشستند چون لیدا خانوم در جلو رو قفل کرده بود و نه اجازه میداد کسی بیاد جلو پیشش بشینه و نه حاضر بود بره صندلی عقب بشینه.همه تلاشهام برای قانع کردنش بی فایده بود.تازه قیافه حق به جانبی هم گرفته بود و جوری وانمود میکرد که هیچ چی نمیشنوه.عصبانیاینجور وقتها کلی برای قدیمیهایی که ترکه و کمربند از دستشون نمی افتاده فاتحه مبفرستم.

 

یه جوک لیدایی(به نقل از خودش)

یه روز یه دختری به لیدا گفت:تو مداد منو ندیدی؟

لیدا میگه:آره دیدم.فردا تو مدرسه بهت مدادتو میدم

اما  لیدا که مدرسه نمیرفت!!مهد کودکی بود.نیشخند

 

لیدا تازه چند روزه فهمیده مایکل جکسون مرده.کلی براش آه و ناله میکنه.هر چی فکر میکنم سر در نمیارم چرا!!!

لیدای عاشق

لیدا در حالیکه رو پام نشسته و مستقیم تو چشام نگاه میکنه:مامان

من:بله

لیدا:میدونم که بچه ها نباید عاشق بشن....اما من عاشق شدم!

من :عاشق کی شدیتعجب؟

لیدا: ابوالفضل که تولدش رفتیم.

ابوالفضل یکی از بازیگوش ترین همکلاسیهای لیداست و برام عجیبه لیدایی که همیشه از سرو صدا و شیطنتهای پسرها شاکیه چطور عاشق گل سر سبد شیطونها شده

من:لیدا تو اصلا میدونی عشق چیه؟

لیدا:آره میدونم.یعنی یه نفرو دوست داشته باشی.اگه بزرگ باشی میتونی باهاش ازدواج کنی.مگه نه؟

من واقعا نمی دونستم چی بگم این بود که بحث و عوض کردم.