افکار مختلف لیدا

لیدا:مادر میدونی بچه های دهاتی چه شکلی هستند؟

من:خوب مثل بقیه بچه ها.

لیدا:نه مامان.من اونها رو تو کارتون دیدم.اون ها سیاهپوست هستند!!!!


اصطلاح شب عالی-زمان عالی چند وقتیه که ورد زبان لیداست. شب عید(غدیر) بیرون بودیم.کنار دریا مراسم آتش بازی برپا کرده بودند.

لیدا:بابا امشب یه شب عالیه؟

من و لیدا کنار هم دیگه نشسته بودیم.لیدا همش پاهای منو ورانداز می کرد و بعدشم یه نگاهی به پاهای خودش مینداخت.منتظر بودم دیر یا زود نظرکارشناسیشو بده.

لیدا:مامان پاهات خیلی قشنگه.فکر میکنم "دولتی" باشه!!!!

من:سبز

لیدا و روژان تو اتاق لیدا مشغول بازی بودند.من هم طبق عادت همیشه که دوست دارم لایه های درونی بچه ها رو کشف کنم و حرفاشونو بشنوم به طور نامحسوس استراق سمع میکردم. حرفهای جالب و بامزه زیادی زدند.ولی عجیب ترینشون این بود.

لیدا:روژان تو دوست پسر داری؟

روژان:آره.پنج تا!! تو چی؟

لیدا با آه:نه هنوز هیچ چی.شاید بعدا یکی بگیرم........فعلا باید بچمو بخوابونم.

یه تولد پسرونه

دوشنبه هفته گذشته تولد ابوالفضل یکی از همکلاسیهای لیدا بود.تصمیم گرفتم منم همراش برم چون میخواستم ببینم آقا پسرها چطوری تولداشونو جشن میگیرن.

خیلی جالب بود.خدا رو شکر آسیبی ندیدیم و سالم برگشتیم خونه.ابوالفضل  لانچیکو به دست چند دور میدان داری کرد و بعدشم با مادرش که اولش سعی میکرد با لبخند و آبروداری لانچیکو رو ازش بگیره در گیر شد .خبری از رقص و آواز نبود و پسرها قد و نیم قد با شور و حرارت دنبال هم میدویدند.اما دخترها اغلب متمرکز عمل میکردند .

کمی بعد تولد کلا به حیاط منتقل شد.دو تا از بچه ها تو حیاط مصدوم شدن که یکیشون متاسفانه آرتینا فینگیلی خاله بود. اما کلا به نظر میومد به بچه ها خیلی خوش گذشته و چه چیزی مهمتر از این؟

 

چند تا مهمون عزیز

این چند روز تعطیلات عموی لیدا با خانم و بچه هاش مهمونمون بودند .لیدا هم تونست حسابی با پسر عموهاش بازی کنه و دلی از عزا در بیاره.