تولد گلسا جان

تولد گلسا خانوم ۴ آذر ماه بود.گلسا گلی عزیز خاله تولدت مبارک!هورابغل

نه که خنده هات قشنگ نباشن اما من عاشق اخماتم. قلب

 

دو روز دلتنگی

بعد از اینکه مدتها با خودم کلنجار رفتم و سبک سنگین کردم و دیدم "لیلا شاغل است" "لیلا مستقل است" "لیلا حقوق دارد" در برابر "لیلا آرامش دارد" "لیدا امنیت دارد" "لیلا وقت و حوصله دارد" خیلی کم میاره تصمیمو گرفتم.

دیگه صبحها به جای اینکه تو خواب و بیداری لباس گرم تنت کنم و اشکهاتو پاک کنم و بگم عزیزم امروز زود میام دنبالت-دروغی که اگه نمیگفتم انگار روزم شروع نمیشد- صدات میزنم چشمهای قشنگتو باز میکنی بهم لبخند میزنی و بدون اینکه چیزی بگی دستهاتو باز میکنی و من تو بغلت میخوابم.فقط چند دقیقه اما این چند دقیقه رو با دنیا عوض نمیکنم.

الان ٣ ماهه که با هم بیدار میشیم با هم صبحانه و ناهار میخوریم و بیرون میریم و... خلاصه همه چی عالی گذشته.تا اینکه به خاطر کلاس نظام مهندسی مجبور شدم باز هم ٢ روز ازت دور بشم.۴ شنبه و ۵ شنبه از صبح تا بعد از ظهر.

من:لیدا من دو روز کلاس دارم. صبحها میری پیش خاله مرضیه(دختر دایی مهرداد).

لیدا بعد ار مکث طولانی: باشه مامان.من دیگه بزرگ شدم.دیگه نمیگم مامان نرو.

بعد طبق عادتش که دوست داره برنامه ریزی نهایی با اون باشه :پس شما منو بیدار میکنی .آماده میشم تا ظهر میرم خونه خاله مرضیه بعد میرم مدرسه.بعد شما میری و........

میدونستم ذهن کوچولوش حسابی درگیره و دنبال راههای دیگه میگرده

لیدا کمی بعد: مامان میشه فردا برم خونه خاله مونا ؟

من:لیدا جان خاله مونا هم فردا صبح سر کاره.پس نمیشه.

لیدا: باشه.

شب دیر خوابید و صبح خیلی زود بیدار شد و گرفته بود اما غرورش اجازه نمیداد چیزی بگه.ساعت ١ ظهر موبایلمو روشن کردم تا تلفن هامو چک کنم.بلافاصله زنگ خورد.لیدا بود.

لیدا:فقط میخواستم بگم قول بده مواظب خودت باشی.خداحافظ !

بغض نذاشت هیچ چی بگم.یادم اومد از خودم دورش میکردم تا وابستگیشو کمتر کنم و راحت تر بتونه مهدو تحمل کنه یادم اومد...........و برگه  ای که دستم بود خیس میشد.

بگذریم.دی که بگذشت  دیگر از آن یاد مکن