لیدای تودار یا خبرچین

معمولا وقتی لیدا ناراحته یا وقتی خوشحاله من باید اینقدر کارآگاه بازی در بیارم تا بتونم به علت برسم.خیلی کم پیش میاد که به سوال "چی تو رو ناراحت کرده؟" یا " از چی اینقدر خوشحالی؟" جواب بده. وقتی به تنهایی مهمونی میره یا تو پیش دبستانیه من آخرین نفری هستم که از اتفاقاتی که اونجا افتاده مطلع میشم اون هم از طریق بچه ها یا مامانهای دیگه.ناراحت به خودم دلداری میدم که خوب دخترم دوست نداره کنترل بشه چی کار میشه کرد؟ اما از اون طرف...

چند روز پیش تصمیم گرفتم همراه با لیدا با سرویسش برم آمادگی.بین راه آقای راننده سر صحبتو باز کرد که:انشالله بزودی قراره یه پراید صفر بگیرم. خودتونم قبلا داشتید می دونید برای داخل شهر ماشین خیلی خوبیه.اگه باهاش تصادف نمیکردید و ماشین اونجوری نمیشد تا حالا مثل ساعت براتون کار میکرد......

لیدا:عمو راستی یادم رفت بگم مامانم قرار شده برام تولد بگیره.اما مادر جونم نمیتونه بیاد.

من:عصبانیعصبانیعصبانی

یا یادمه وقتی مهد میرفت مربیای عزیز در جریان تمام رخدادهای منزل ما قرار داشتن!!

نمیدونم چی باید بگم.متفکرمتفکر

دختر حرف گوش کن

من:لیدا جان بیا پسته بخور

لیدا:چشم مامان...(بعد خیلی حق به جانب)یادته همش بهم میگفتی حتی یه بار هم تا حالا بهم چشم نگفتی.دیدی چقدر اشتباه میکردی.

 

واکسن

بلاخره بعد از 2 ماه که یا لیدا سرما می خورد یا واکسن نایاب شده بود براش واکسن آنفولانزا زدم (با تشکر از خاله راما).البته به خودم تبریک میگم چون برای زدن واکسن اقلا به کمک 2 نفر دیگه برای گرفتن دست و پای لیدا احتیاج داشتیم.اما بالاخره در وضعیتی که لیدا 4 زانو روی زمین نشسته بود و من از پشت دستهامو دورش قفل کرده بودم و فقط یه تیکه از بازوش به قدر کفایت آزاد بود واکسن و زد. اینقدر جیغ و هوار راه انداخته بود که من و خانوم تزریقاتی صدای همدیگه رو نمی شنیدیم.تازه خوب شد که اون یه قطره خونی که داشت از بازوش میچکیدو ندید وگرنه....

بعد که آبها از آسیاب افتاد لیدا:مامان میشه باز هم واکسن بزنم.دوست دارم هی برم واکسن بزنم.

من:خیلی خوبه دخترم.دیدی درد نداشت.انگار یه پشه نیش میزنه.

لیدا:آره تازه خیلی هم مفیده. فقط میشه شما به بابا بگید من اصلا گریه نکردم.