سیب زمینی پوست کندن

طبق گفته آقای مشاور موظف شدم که لیدا رو توی کارهای خونه مشارکت بدم.تو آشپزخونه بودم که فکری به ذهنم رسید

من: دخترم من مشغول سرخ کردن ماهی هستم میشه این سیب زمینی ها رو برام پوست بکنی؟

خدایا چی میدیدم؟ ! تا حالا قیافه کسانی که دارن از پله بالا میرن تا اسکارشونو بگیرن دیدید؟ فکر نمیکردم اینقدر اثر کنه...

لیدا که حالا صداشم تغییر داده و بازم رفته تو مد ادب: اوه مادر این که کاری نداره.خیلی برام آسونهعینک

دختر نازنینم خیلی تقلا کرد که از پس این کار آسون بربیاد ولی بار اول خوب اینقدرها هم آسون نیست.بهش یاد دادم که چاقو و سیب زمینی رو چطور تو دست بگیره بعدشم با کمک هم سیب زمینی ها رو خورد کردیم. ناگفته نماند که بعدشم نزدیک بود روغن داغو رو خودش بریزه.

رفتن به سینما

یادش بخیر عروسی خوبان - بای سیکل ران - شیر سنگی- شاید وقتی دیگر و خیلی فیلمهای دیگه که وقتی رو پرده بودن با بابا میرفتیم میدیدیم و بعد از فیلم کلی راجع بهشون بحث و تبادل نظر میکردیم.

می خوام یه اعترافی بکنم.از بعضیهاشون چیز زیادی دستگیرم نمیشدآخچون سنی نداشتم اما اینا دلیل نمیشدن که اظهار نظر نکنم.مثلا دوم ابتدایی بودم که عروسی خوبان رو پرده رفت .از اون فیلم مطرح و پرطرفدار هر چی زور زدم به جز دیوونه بازیهای یه آدم موجی چیز دیگه ای نفهمیدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم که چیزی نمی فهمم تازه نظراتی هم دادمزبان .

اینها رو گفتم که دلم نسوزه اولین تجربه سینمایی(نه تاتر یا نمایش عروسکی) دخترم یه فیلم گیشه ای در پیتی با دستمایه طنز بود. ولی واقعا چیزی دستگیرش نشد.

لیدا بعد از اینکه فیلم تموم شد: مامان بقیشو کی باید بیایم ببینیم؟

من:تعجبمتفکر خوب هر وقت که دوست داشتی...

اما از خاموش شدن چراغها موقع پخش فیلم و دیدن فضای اونجا کلی ذوق کرد.