دیروز کوههای غمی که روی شونه های پرنسس کوچولوم سنگینی میکردنو میدیدم ولی از اینکه تمام راه حل هام برای بهتر کردن حالش بی نتیجه می موند مستاصل شده بودم.اصل قضیه به نظرم خیلی کوچک و جزئی بود .لیدا حین بازی دستش خورده بود تو چشم متین همون پسر محبوب.عکس العمل متینو نفهمیدم چون هر وقت لیدا به این قسمت میرسید گریه امانش نمی داد.لیدا عصبانی بود.نمی دونم از دست خودش ناراحت بود یا متین .ولی حس میکردم دنیای قشنگش به آخر رسیده بود.نمی تونستم دست رو دست بزارم و شاهد اشکهاش باشم که تمومی نداشت.دنبال راهی برای آروم کردنش بودم.

راه اول: پرت کردن حواسش از مساله.

من:خوب عزیزم چه خبر از نمایش عروسکی ای که قرار بود برین؟...می دونستی مادر جون میخواد...     اها راستی بزار یه خبری بهت بدم..........

لیدا: گریه و اصلا حواسش به من نیستناراحت

.

.

راه دوم: سکوت و توجه نکردن شاید خودش راه حلی پیدا کنه

لیدا:مامان من یه فکری دارم.من دیگه تو خونه درس میخونم.تو کمکم میکنی؟

من:تعجبناراحت

.

.

راه سوم: کوچک جلوه دادن مساله

من:دخترم این مساله اصلا ناراحتی نداره.من که مدرسه می رفتم اینقدر با دوستام دعوا میکردم. ولی فرداش هر دوتامون فراموش میکردیم و دوستهای خوبی میشدیم.من بهت قول میدم فردا هر دو تاتون فراموش کردید.فردا یه روز خیلی خوبه برات.من مطمئنم.....

لیدا:باشه اما فردا می خوام خونه بمونم. باز هم گریهناراحت

.

.

راه چهارم:آشتی کنان

من:فردا ٢ تا لپ لپ می خریم یکی واسه تو یکی واسه متین.بهش بده و ازش معذرت خواهی کن.هر دو تاتون خوشحال میشین و دوباره دوستهای خوبی میشین.

که این یکی بدجوری لیدا رو عصبانی کرد

.

.

راه های دیگه هم امتحان کردم  پندواندرزو.... ولی اون شب کاملا بی فایده بود...نمی دونستم باید چیکار کنم.نمی تونستم خوب بخوابم.

اما فردا صبح انگار معجزه ای رخ داده باشه خبری از طوفان شب قبل نبود.لیدا کاملا آروم شده بود. الان یک ساعتی هست که از مدرسه برگشته خونه.خیلی هم شادو سر حاله و امروز بهش خوش گذشته.دیگه از متین نپرسیدم.

شاید گذشت زمان گاهی بهترین راه حل باشه.راه حلی که من از قلم انداخته بودم.همون حکایت سوار شدن به هواپیماست که هر چی زمان میگذره بالاتر میری و چیزهایی که اون پایینه کوچکتر به نظر میرسه.