روز اول تو کلاس

خانوم مربی:بچه های عزیز این برگه ها رو بگیرید و هر کدوم یه نقاشی بکشید.

لیدا:چی؟ باز هم نقاشی؟ ما اومدیم اینحا مشق بنویسیم.پس کی درس یاد میگیریم؟

 

 

لیدا:مامان یه پسر تو کلاسمونه اسمش متینه.خیلی بهش فکر میکنم.فکر کنم دوستش دارم.


 

دخترم به محض اینکه میرسه خونه تکلیفاشو مینویسه.خیلی از این بابت خوشحالم. اصلا دلم نمیخواست بهم تکیه کنه.  در ضمن شنیدم تو کلاس نقش مادر بچه ها رو بازی میکنه.ازشون مراقبت میکنه تغذیه هاشونو باز میکنه و ..... تازه 2 بار هم تا حالا مبصر (مهصر)کلاس شده.

 

امروز تو حیاط پیش دبستانی بچه ها مشغول بازی با سرسره و تاب و.. بودند و مامانها هم منتظر وایساده بودن و نگاه میکردن که یه دفعه لیدا پرید وسط و با 20 سانت فاصله یه پسری رو که کنار مامانش نشسته بود با انگشت نشان داد و با صدای بلند داد زد

لیدا: مامان این پسرو ببین

منتظر جواب من نشد و دوباره داد زد

لیدا: مامان این پسرو ببین .دیروز تنبیه شد.

مادر پسر که تا حالا خونسرد بود یه دفعه رنگ به رنگ شد:چی شده؟تنبیه شده؟

راما که می خواست درستش کنه: لیدا جان این پسره اصلا تو کلاس شما نیست که

لیدا:آره اما چون اذیت کرده بود برای تنبیه فرستادنش تو کلاس ما.آخه تنبیه شد.

من: لیدا....

مادر پسر یه دفعه از جاش بلند شد و در وصف کمالات پسرش جملاتی رو گفت و اینکه اصلا پسرشو اذیت میکنند و بعدشم رفت سراغ مربی و مدیر مهد کودک و صدای داد و فریادشو میشد شنید.باور کردنش برام مشکل بود اما دختر من تو یک چشم بر هم زدن بلوایی درست کرد که نگو.