1 ماه و اندی میشه که چیزی ننوشتم.تو این مدت اتفاقات مهمی تو زندگی دخترم افتاده .از اواخر شهریور ماه شروع میکنم.قبل از هر چیز البته

مهمونی آرتینا خانم

یادمه دبیرستان که رفتم با هزار تا هماهنگی والتماس موفق شدم دوستامو نه برای درس خوندن بلکه برای دور هم بودن دعوت کنم خونمون.وقتی شنیدم آرتینا لیدا و کیانا رو برای شام دعوت کرده خونشون اولش خندم گرفت ولی بعدش که یاد مظلومیت هم نسل های  خودم افتادم  دلم واسه خودمون کباب شد.

لیدا وقتی فهمید از دو سه روز قبلش برامون ژست گرفته بود و حس استقلال طلبی فوران میکرد. روز مهمونی هم از دو ساعت قبلش جلوی آینه بود و آرایش میکرد .

خونه آرتینا حسابی بهش خوش گذشته بود و خاله راما رو حسابی تو زحمت انداخته بودن.

 

 

چند روز بعدشم دوست های عزیزم تشریف آوردن خونه ما .اینبار گلسا کوچولو هم به جمع بچه ها اضافه شد.لیدا بعد از یه نیم ساعتی انگار یه دفعه چیزی یادش بیفته رفت تو اتاقش و بعد با لباس عروس وارد شد.میدونستم اگه بخندم بهش بر می خوره ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.آخه عزیزم چقدر تو به این لباس علاقه داری.

بوی ماه مهر

لیدای گلم وقتی نوزاد بودی آرزو میکردم زودتر روزی برسه که بتونی خودت راه بری .حتی یه بار  خواب دیدم که داری به طرفم گام برمیداری و من از خوشحالی از خواب پریدم. وقتی که راه افتادی آرزو میکردم روزی برسه که بتونی باهام حرف بزنی و کم کم روزی رسید که فکرهای قشنگتو و گاهی هم ناراحتی هاتو به زبون آوردی اما هیچ کدوم از اینها به اندازه تجسمت با یه کیف و قمقمه لذت بخش نبود. بلاخره اون روز هم رسید.

اول مهر سال 1388 تو خوشحال بودی که میری پیش دبستانی و میخوای" درس یاد بگیری" و من چقدر استرس داشتم که محیط جدید جذبت کنه مربیتو دوست بداری و با بچه های خوبی هم کلاس بشی.دلم می خواست دوران تحصیلتو خوب شروع کنی.دلم می خواد بدونی من همه سعیمو برای انتخاب بهترین گزینه کردم.