یه روز صبح کیانا جون اومد خونه ما با لیدا بازی کنه.ظهر موقع خداحافظی هیچ کدوم حاضر به جدایی نبودن و خلاصه برای اینکه دو تاشون راضی بشن یه آنتراک به بزرگترها بدن قول ماسه بازی کنار دریا رو بهشون دادیم.

بعد از ظهر ماسه بازیم کردن و باز موقع خداحافظی که رسید لیدا با یه خداحافظی سه سوته از من رفت خونه کیانا ایناتعجب. این کارو قبلا هم کرده بود. یه بار هم موقع خداحافظی با خاله راما و آرتینا جان قبل از اونها از من خداحافظی کرد و از ماشین پرید بیرون .زبان

بعد از کلی بازی موقع شام

خاله نیاز:بچه ها شام می خورید؟

کیانا و لیدا:آره ما گشنمومه.

خاله نیاز:لیدا جان پلو مرغ داریم. دوست داری؟

لیدا:نه دوست ندارم .

خاله نیاز: پس چی میخوری برات بیارم؟

لیدا:لطفا برای من فسنجون بیارید!!!