اعتماد به نفس

من که احساساتی شده بودم :آخ لیدا اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم؟

لیدا با خونسردی : اره مامان فکرشم نمی کردی (که لابد دختری مثل من گیرت بیاد )

 

یا یه شب دیگه بهم میگه:مامان حتما خیلی خوشحالی که دختر با ادبی مثل من داری نه؟

من : از خوشحالی هر روز میمیرم عزیزم.

            

 

لیدا:مامان ما باید با هم صحبت کنیم. دیگه خیلی وقته که برام جایزه نخریدی(2 روز از جایزه قبلی گذشته بود)

 من: جایزه باید مناسبت داشته باشه  تو این دو روزه کاری انجام دادی که جایزه داشته باشه؟

هر چی به مغز کوچولوش فشار آورد چیزی یادش نیومد

لیدا :شما اصلا به من احترام نمیگذارید.هر مامان دیگه ای بود هر روز به من احترام میزاشت و جایزه میداد!!!

 

                    

نتیجه تدریس ارزشهای زندگی تو مهد کودک

 

لیدا: مامان یه خانوم با ادب و با شخصیت وقتی غذا می خوره دهنش باید بسته باشه

من:خجالت

                  

                  

لیدا: مامان شما باید یه قولی به من بدید

من: چه قولی عزیزم؟

لیدا: قول بده که دیگه هیچوقت دزدی نکنی.باشه؟ببین من این کارو نمی کنم .خیلی کار بدیه.

من:تعجب

                   

یا رفتیم سوپر مارکت خرید کردیم موقع خارج شدن از مغازه ....

لیدا: مامان ندیدم به آقای فروشنده پول بدی.پس چرا حساب نکردی؟

اطرافیان همه برگشته بودند هاج و واج منو نگاه می کردند

من: عصبانیلیدا  اگه یک بار دیگه ببینم الکی حرف زدی حسابتو میرسم

لیدا: با خط کش منو میزنی؟

اطرافیان این بار زیر چشمی بهم نگاه میکنن

من: نه خودمو از دست تو گم و گور میکنمکلافه