تا جایی که می دونم همه بچه ها عاشق شنیدن خاطرات دوران کودکی خودشون یا پدرو مادرشون هستند.

اگه تا حالا اینکارو نکردید حتماامتحان کنیداما حواستون باشه که چی داریدتعریف میکنید.

مادرم زنی بسیار زحمت کش و فداکارو البته خیلی  سختگیربود .اونهم مثل خیلی از مادرهای

 هم سن و سالش فکر میکرد بچه تا کتک نخوره ادم نمیشه.صد البته منم تو بچگیم از کتک بی نصیب نموندم.

(قبل از خواب )لیدا: مامان از کوچولوییات بگو

من که از خستگی نمی دونستم چه جوری  سرو تهشو هم بیارم

در حالیکه چشمام بسته بود :دخترم یه روز ظهر مادرجون خواب بود من و دایی دانی بچه بودیم .

ما هی سرو صدا می کردیم مادرچون از خواب می پرید و میگفت ساکت باشین ما اروم میشدیم

اما دوباره سر وصدامون بلند می شدیه دفعه مادر جون داد زد الان می ام خدمتتون میرسمم م م م.

ما از ترس فرار کردیم.ما بدو مادرجون بدو تا اینکه دویدیم تو اتاق و درو قفل کردیم .

مادر جون میگفت درو باز کنید باید حسابتونو برسم م م م ... 

خنده لیدا زیاد طول نکشید .چند لحظه ساکت شد

لیدا: مادر جون چه جوری حسابتونو میرسید

من گیج خواب از دهنم پرید: با خط کش ما رو میزد

دیگه صدایی از لیدا بلند نشد.

ماهها گذشت .مادرم اومده بود بوشهر ومدتی مهمون ما بود.تصمیم داشت خیاطی کنه و برای گشیدن الگو به خط کش احتیاج داشت.

مادر جون: لیدا جان خط کشو برای مادرجون بیار

چشماش برقی زد و انگار یاد چیز مهمی افتاده باشه دوید تو اتاقش .

فهمیدم می خواد چه دسته گلی به آب بده دنبالش به اتاقش رفتم.در حالیکه دنبال خط کش میگشتیم ....

لیدا:می خوام به مادرجون بگم که وقتی کوچولو بودین شما رو کتک می زده

من:کی همچین حرفی زده؟تعجب

لیدا:خودت برام تعریف کردی

من:لیدا جان..عزیزم... اون یه کارتون بود که داشتم تعریف می کردم نه مادر جون....متفکر

 من:دخترم میدونم امروز بستنی نخوردی همین الان با هم میریم بستنیتو بهت بدم.

خدا رو شکر لیدا وقتی چشمش به بستنی افتاد قضیه روپاک فراموش کردو گیر نداد و گرنه نازنین مادرم

فکر می کرد من از صبح تا شب دارم خاطرات کتک و این حرفها رو(که البته اون وقتها جزو ملزومات تربیتی بود)برای لیدا تعریف میکنم.

البته نباید فراموش کنیم که بعضی حرفها اثر عجیب و پاک نشدنی رو ذهن بچه ها میگذاره  .