لیدا چهارشنبه هفته گذشته بالاخره دوره ارف رو تموم کرد و از هفته آینده ساز تخصصیشو  شروع میکنه که احتمالا پیانو باشه.ناگفته نماند دوره ای که معمولا باید ٢-٣ ماهه تموم بشه به خاطر مربی قبلی ارفش که می خواست به بهانه های مختلف یه دو سالی طولش بده یه خورده طولانی شد البته مربیشو عوض کردم وگرنه لیدا حالا حالا ها گرفتار یادگیری ارف بود.

لیدا این روزها خیلی زود عصبانی میشه و از کوره در میره.با خودم فکر میکنم تو سن بلوغ دیگه باید انتظار چه چیزیو داشته باشم.امروز داشت برام تعریف میکرد که یکی از دخترهای کلاسشون تو گوش یکی دیگه زده و اینکه چند تا از دخترها جدیدا خانومو خیلی اذیت میکنن منم از فکر اینکه دخترها تو کلاسشون چه آتیشی میسوزونن و مخصوصا جریان اون دختر همکلاسیش ناخودآگاه لبخند زدم.

لیدا با عصبانیت:چی ی یعصبانی؟تو داری میخندی ی؟یعنی وضع کلاس ما اصلا برات مهم نیست؟سرنوشت بچه های کلاسمون هم برات مهم نیست؟؟!!تعجب واقعا که ...

وخوب دیگه اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم .نمی تونستم بهش بگم که آخه فسقلی  دنیات اینقدر  کوچولوه که مشکلات بغرنج و گرفتاریهاتم  کوچولو و بامزه و خنده داره...البته اگه اینو میگفتم نمی دونم چی میشد.

جدیدا یه کتاب رنگ آمیزی از یه کتاب فروشی به انتخاب خودش گرفتیم که کلا عکسهاش مربوط به داستان سفیدبرفیه جالا وظیفه خودش می دونه که روزی اقلا ٣-۴ صفحه اشو رنگ کنه و اگه خدای نکرده نتونه کلی حرص و جوش می خوره هر چی هم بهش میگم دخترم عجله نکن فایده نداره. دیروز ازم خواست که تو رنگ آمیزی کتاب بهش کمک کنم در حین رنگ آمیزی بودیم که

لیدا: مامان بیا بازی کنیم .مثلا من الان سفید برفیم.

من:باشه پس منم سیندرلا باشم.

لیدا: نه مامان لطفا نهابرو

من: چرا؟

لیدا:آخه خجالت میکشم بگم اما سیندرلا کجا اینقدر تپله!

من:  تعجبناراحتقهر