لیدا چهارشنبه هفته گذشته بالاخره دوره ارف رو تموم کرد و از هفته آینده ساز تخصصیشو شروع میکنه که احتمالا پیانو باشه.ناگفته نماند دوره ای که معمولا باید ٢-٣ ماهه تموم بشه به خاطر مربی قبلی ارفش که می خواست به بهانه های مختلف یه دو سالی طولش بده یه خورده طولانی شد البته مربیشو عوض کردم وگرنه لیدا حالا حالا ها گرفتار یادگیری ارف بود.

لیدا این روزها خیلی زود عصبانی میشه و از کوره در میره.با خودم فکر میکنم تو سن بلوغ دیگه باید انتظار چه چیزیو داشته باشم.امروز داشت برام تعریف میکرد که یکی از دخترهای کلاسشون تو گوش یکی دیگه زده و اینکه چند تا از دخترها جدیدا خانومو خیلی اذیت میکنن منم از فکر اینکه دخترها تو کلاسشون چه آتیشی میسوزونن و مخصوصا جریان اون دختر همکلاسیش ناخودآگاه لبخند زدم.
لیدا با عصبانیت:چی ی ی
؟تو داری میخندی ی؟یعنی وضع کلاس ما اصلا برات مهم نیست؟سرنوشت بچه های کلاسمون هم برات مهم نیست؟؟!!
واقعا که ...
وخوب دیگه اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم .نمی تونستم بهش بگم که آخه فسقلی دنیات اینقدر کوچولوه که مشکلات بغرنج و گرفتاریهاتم کوچولو و بامزه و خنده داره...البته اگه اینو میگفتم نمی دونم چی میشد.

جدیدا یه کتاب رنگ آمیزی از یه کتاب فروشی به انتخاب خودش گرفتیم که کلا عکسهاش مربوط به داستان سفیدبرفیه جالا وظیفه خودش می دونه که روزی اقلا ٣-۴ صفحه اشو رنگ کنه و اگه خدای نکرده نتونه کلی حرص و جوش می خوره هر چی هم بهش میگم دخترم عجله نکن فایده نداره. دیروز ازم خواست که تو رنگ آمیزی کتاب بهش کمک کنم در حین رنگ آمیزی بودیم که
لیدا: مامان بیا بازی کنیم .مثلا من الان سفید برفیم.
من:باشه پس منم سیندرلا باشم.
لیدا: نه مامان لطفا نه
من: چرا؟
لیدا:آخه خجالت میکشم بگم اما سیندرلا کجا اینقدر تپله!
من: 

از اینجا شروع میکنم که اولین پنجشنبه جمعه بهمن ماه ما راهی اهواز شدیم و دو روزی مهمان مادر و پدر مهرداد بودیم.خدا رو شکر همه عمو ها و عمه ها هم اونجا جمع بودند و لیدا حسابی با بچه ها بازی کرد کاش میشد برای بچه ها بازی ذخیره کرد اونوقت دیگه من اینجا اینقدر جمله "مامان حالا با کی بازی کنم؟" نمیشنیدم.تو راه بازگشت هم طبق معمول نتونستم مقاومت کنم و واسه لیدا کلی خرید کردم میخوام مدل بعضی از مامانهای وبلاگی که خریدها یا کادوهاشونو تو وبلاگ نشون میدن و البته منم اون قسمتو خیلی دوست دارم
لوازم تحریری که برای لیدا خریدم بهتون نشون بدم تا اقلا یه عکس از سفرمون اینجا باشه.

از فردای روزی هم که برگشتیم لیدا برای تمرین سرود باید علاوه بر تایم کلاس خودش که از ساعت 1 بعد از ظهر شروع میشد صبحها از 9 تا 10 با آقایی که آهنگساز بود و موسیقی و متن سرودشون هم کار خودش بود تو مهد تمرین میکردن.
از اونجا که صبحها سرویسش نمیتونست بیاد دنبالش خودم باید می بردمش و منتظر می موندم تا کارشون تموم بشه.
روز یکشنبه هم روز مسابقه بود .این مسابقه بین گروههای سرود تمام مهد کودکها بود و هماهنگی-شعر-موسیقی و نظم و ترتیب بچه ها امتیاز داشت.من و خاله راما هم دنبال مربیها و مسئول مهد کودک راه افتادیم و رفتیم سالن بهزیستی
.اجرای بچه ها عالی ی ی بود .نتایجو روز 21 بهمن تو جشنی که از طرف بهزیستی برپا شده بود و شرکت عموم هم آزاد بود اعلام کردند.البته و صد البته که گروه سرود عشقهای من اول شد.
عکسهای زیر مربوط به جشن 21 بهمنه که بچه ها یه اجرای نمایشی هم داشتند ولی بر عکس دفعه پیش حواسشون به چیزی که نبود خوندن سرود بود و کلی خانوم مربییها رو حرص دادن.

همه هوش و حواسشون رفته بود به ستاره هایی که باید تو دست میگرفتن.

اینجا لیدا قرار بود بگه:بسم الله الرحمن الرحیم.گروه سرود مهد کودک.......که یه دفعه خجالت کشید.

گفتم که بچه ها حسابی رو سن شیطونیشون گل کرده بود.

اینم جایزه اشون

لیدا و رامان
رامان کوچولو پسر عمه لیدا هفته گذشته با مامان و باباو عمه سوسن چند روزی مهمان ما بودند.رامان دو سال و نیمشه و هنوز یه کم برای همبازی شدن با پرنسس ما کوچولوست اما این دلیل نمیشد که لیدا از بودن با رامان خوشحال نباشه مخصوصا فرصت جدیدی که برای "خواهری کردن" نصیبش شده بود سر ذوقش می آورد. اما از اونجا که در فرهنگ لغات لیدا هرگونه نامهربانی و خودخواهی(بنا به تعریف خودش) از جانب طرف مقابل این رابطه خواهری رو خراب میکنه روابط حسنه لیدا و رامان یک و نیم روز بیشتر طول نکشید و درگیریهای پراکنده کم کم شروع شد.
در اوج درگیری برای تغییر وضعیت به لیدا گفتم: از این به بعد هر بار که با رامان مهربونی کردی و مثل خواهر بزرگترش بودی یک امتیاز میگیری بعد از ده امتیاز یه جایزه پیش مامان داری.
این روش در کل خوب عمل کرد هر چند معایبی هم داشت.
لیدا:مامان خیلی دوستت دارم.....چند امتیاز داشت؟
---------------------------------------------
من:لیدا بیا اینم شیر کاکائو که میخواستی.
لیدا:متشکرم مامان........حالا چند امتیاز شد؟
من:
بعد از شش امتیازم برای اینکه حوصلش سر نره مجبور شدم چند امتیاز زودتر جور کنم و جایزشو بدم.
رامان مثل اکثر بجه های این دوره با وسواس و مراقبت شدید عمه جان و تحت نظر روانشناس و طبق اصول روانشناسی بزرگ شده که البته نتیجش شده یه پسر باهوش-مادری که باید تمام وقت در اختیارش باشه و خواسته هایی که اگر اجرا نشه حتما قیامت به پا میشه .این خواسته ها هم هیچ محدودیتی ندارند.از وقتی رامان رفته خیلی به این سوال فکر میکنم که آیا پیاده کردن نظرات روانشناسانی که اکثرا اروپایی و آمریکایی هستند برای بچه های ما با ژن-فرهنگ و محیط متفاوت کار درستیه؟
به هر حال نتونستم از پسر کوچولومون عکسی بگیرم.یه کم از ترس به خطر افتادن سلامت دوربین
یه کم هم تنبلی خودم.در آینده قول میدم حتما عکسشو بزارم.

افتادن دندان شیری
روز ٣٠ دی ماه لیدا دو تا از اولین دندانهای شیریشو کشید.راستش پریشب به طور اتفاقی متوجه شدم لیدا پشت دندانهای شیری پایین یک جفت دندان اصلی درآورده چند وقت پیش از درد دندون شکایت میکرد و من هر چی معاینه میکردم چیزی نمیدیدم.نگو که طفلک داشته دندون در می آورده اون هم پشت دندونهای شیریش.جالبه که دندانهای شیریش حتی لق هم نشده بود.این بود که برای اولین بار رفتیم سراغ آقای دندون پزشک .
اول قرار بود با یه پیش کسوت(آرتینا) بریم پیش آفای دکتر تا هم قوت قلبی باشه برای لیدا هم بنا به درخواست هر دو تاشون یه وقتی رو با هم باشن.اما بابا مهرداد داشت میرفت بیرون این بود که ما هم یه دفعه راه افتادیم و فرصتی برای هماهنگی باقی نموند.توی مطب وقتی رفت رو صندلی معاینه نشست اولش احساس کردم یه کم استرس داره و الانه که اشکهاش سرازیر بشه
من:لیدا میدونی آرتینا تا حالا چند بار اومده پیش آقای دکتر و اصلا هم گریه نکرده.
لیدا اول تعجب کرد:آرتینا؟؟.
بعد هم انگار خیالش راحت شده باشه با خنده:آرتینا آی آرتینا فسقلی ی ی ی ی
اما انگار زیادی ریلکس شده بود
دکتر:شما با هم فامیلید؟
من:نه.ما با هم دوستیم.
لیدا:مامانم با خاله راما دوسته.اما من و آرتینا با هم خواهریم.پس چرا من به خاله راما میگم خاله چون با آرتینا خواهرم!
دکتر:حالا اگه دهنتو باز کنی من میتونم دندوناتو ببینم
لیدا:در ضمن من ٣ تا خواهر دارم.آرتینا.کیانای خاله نیاز.کیانای مهد کودک.
دکتر:
من:لیدا دهنتو باز کن بزار آقای دکتر دندوناتو ببینه.
لیدا:تازه دندونپزشک که ترس نداره فقط دندونامونو خوب میکنه....اما این صندلی برام اصلا راحت نیست .......نورم اذیتم میکنه......این دکمه اینجا چی کار میکنه؟
دکتر:
بالاخره دکتر موفق شد و دندونهای شیری رو درآورد.لیدا با اینکه همیشه دوست داشت دندونهاش زودتر بیفته حالا خجالت میکشید.اما ازم خواسته تمام دندونهای شیریشو براش نگه دارم تا بعدا باهاشون کاردستی درست کنه
قربون تو برم عشقم که همیشه به فکر ابتکار و نوآوری برای کاردستی هستی.
چقدر این روزها از اینکه وبلاگ لیدا خاک میخورد عذاب وجدان داشتم.انگار در انجام یکی از وظایفم کوتاهی میکردم. هر وقت می نشستم تا چیزی بنویسم احساس میکردم حرف زیادی برای گفتن ندارم.به قول معروف حسش نبود.راستش لیدا این روزها زیاد سر حال نبود.چند شب متوالی دل درد و پا درد و گردن درد داشت.این دردها از ٢ نیمه شب به بعد سراغش میومد.پا درد و گردن دردش با گریه توام بود و من نمی دونستم اون موقع از شب تک و تنها چیکار میتونم براش بکنم.عجیب این بود که در طول روز هم هیچ مشکلی نداشت.
این روزها یه کم هم رفتارهای عجیب و غریب ازش سر میزنه و غافلگیرم میکنه.میدونم کمی پر توقعم اما درست جایی که ازش توقع دارم خوب و مهربون باشه دقیقا برعکسش میشه
یا وقتی انتظار دارم مودب رفتار کنه حسابی برام سنگ تموم می زاره ...نمونش دیروز .قرار بود با یکی از دوستان بریم نمایشگاه صنایع دستی.اونها ۴ نفر آدم بزرگ به زور صندلی عقب نشستند چون لیدا خانوم در جلو رو قفل کرده بود و نه اجازه میداد کسی بیاد جلو پیشش بشینه و نه حاضر بود بره صندلی عقب بشینه.همه تلاشهام برای قانع کردنش بی فایده بود.تازه قیافه حق به جانبی هم گرفته بود و جوری وانمود میکرد که هیچ چی نمیشنوه.
اینجور وقتها کلی برای قدیمیهایی که ترکه و کمربند از دستشون نمی افتاده فاتحه مبفرستم.

یه جوک لیدایی(به نقل از خودش)
یه روز یه دختری به لیدا گفت:تو مداد منو ندیدی؟
لیدا میگه:آره دیدم.فردا تو مدرسه بهت مدادتو میدم
اما لیدا که مدرسه نمیرفت!!مهد کودکی بود.

لیدا تازه چند روزه فهمیده مایکل جکسون مرده.کلی براش آه و ناله میکنه.هر چی فکر میکنم سر در نمیارم چرا!!!

لیدای عاشق
لیدا در حالیکه رو پام نشسته و مستقیم تو چشام نگاه میکنه:مامان
من:بله
لیدا:میدونم که بچه ها نباید عاشق بشن....اما من عاشق شدم!
من :عاشق کی شدی
؟
لیدا: ابوالفضل که تولدش رفتیم.
ابوالفضل یکی از بازیگوش ترین همکلاسیهای لیداست و برام عجیبه لیدایی که همیشه از سرو صدا و شیطنتهای پسرها شاکیه چطور عاشق گل سر سبد شیطونها شده
من:لیدا تو اصلا میدونی عشق چیه؟
لیدا:آره میدونم.یعنی یه نفرو دوست داشته باشی.اگه بزرگ باشی میتونی باهاش ازدواج کنی.مگه نه؟
من واقعا نمی دونستم چی بگم این بود که بحث و عوض کردم.
دوستان یلدا مبارک!
همیشه این شب و مراسمشو دوست داشتم.شاید بیشتر از عید نوروز.هر چند امسال من و لیدا تنهاییم و مهرداد عزیزم ماموریته ولی می خوام با لیدا بیدار بمونم . آجیل و هندونه بخوریم و خاطره بگیم.خاطره گویی لیدا هم بامزه ست. معمولا پر از گله و شکایته ولی یادآوریه بعضی دیگه براش اینقدر خنده داره که خنده نمی زاره بفهمم اصلا جریان چی بوده
.
تو مهد و پیش دبستانیشون امروز به همین مناسبت جشن گرفته بودن.طبق تعریفهای لیدا: خانوم مربیها براشون نمایش بازی کرده بودند-بچه ها شعر خونده بودن-عکس گرفتن-پذیرایی شدن و دست آخر هم یه کاردستی بهشون هدیه دادند.واقعا مربی و مدیر خوب و زحمت کشی دارن که مشخصه به کارشون و بچه ها علاقه دارن.

لیدا و کاردستی مهد

اینم یه ژست لیدایی موقع عکس

لیدای من
تصمیم گرفتم تو این پست طبق پیشنهاد مونا جان دوست عزیزم کمی راجع به تواناییها و چیرهایی که لیدا یاد گرفته یا بهشون علاقه داره بنویسم.
تو پیش دبستانی فعلا نشانه های اآ-ب-ن-م-س-ل-ر-ز-ک-خ رو خوندن ولی لیدا تقریبا اکثر نشانه ها رو بلده و جدیدا اصرار داره با هم کتاب بخونیم و من فقط شنونده باشم و هر جا که لازم بود راهنماییش کنم.معمولا این مدل کتاب خوانی خیلی طول میکشه و آخرش دیگه نمی دونم به چه بهانه ای از دستش فرار کنم.
تو ریاضی عملیات جمع و تفریقو به خوبی درک میکنه و جمع و تفریق ١ رقمی را انجام میده که یادگیری جمعو مدیون بازی" پاپیلو" هستم.
علاقه زیادی به نقاشی داره.چند تا از نقاشیهاشو اینجا میزارم .نقاشی اولی تیر ماه ٨۶ کشیده شده و جزو اولین نقاشیهای معنا داره لیدا بعد از دوران خط خطی کردنه .من سعی کردم همه رو براش تو یه دفتر نگه دارم. بقیه نقاشیها مربوط به ٣-۴ ماهه اخیره.معمولا دوست داره متنوع کار کنه مثلا یه مدت با مداد رنگی کار میکنه بعد میره سراغ آبرنگ بعد گواش و........
اولین نقاشی لیدا


نقاشی با پاستل

نقاشی با آبرنگ

نقاشی با پاستل گچی


موضوع نقاشیهاش معمولا متنوع و جالبه اما یه مدت موضوع نقاشیهاش پرنسس بود جدیدا هم دوست داره فقط قلب بکشه و اگه قلبش خدای نکرده قرینه نباشه یا اونی که میخواسته از آب در نیاد وا مصیبتا.
تو زبان خوندنش فعلا وقفه افتاده تا tiny talk 3a خوند و بعدش با وجود علاقه ای که داشت احساس کردم داره طوطی وار یاد میگیره دلم می خواست به یه روش بهتر انگلیسی رو یاد بگیره. هر چند نمراتش عالی بود و مربیش نظری کاملا مخالف من داشت.listening اش فوق العاده است و خیلی بهتر از من کلمه ها رو میشنوه حتی اگه معنیشو نفهمه.فکر کنم استعداد زبانش به باباش رفته باشه.دیگه چی بگم......
به خیاطی و آشپزی هم علاقه داره.اصلا از هر انگشتش یه هنر میریزه این دختر
(قابل توجه پسر دارها).اما تا حالا دو تا چرخ خیاطی خراب کرده
. اولیش اسباب بازی بود ولی دومیش یه چرخ راسته دوزی واقعی بود که دختر خالم از مکه براش آورده بود.اینقدر دوخت و دوز کرد و پارچه برش زد که چرخ دومی هم خراب شد.بهترین لطفی هم که میتونم تو خونه بهش بکنم اینه که بگم:دخترم میای تو آشپزی بهم کمک کنی؟البته عواقب این پیشنهاد کاملا مشخصه -یه آشپزخونه شیک -راستی امروز بهم دستور پخت یه جور شیرینی داده که خوشبختانه چون آرد نداشتیم کوتاه اومد .دستورش اینه:آرد ٣ لیوان-پسته ۵ تا دونه-قالب قلبی-شکر-کره- خمیر مخصوص

رنگ مورد علاقش هم صورتی-صورتی و باز هم صورتیه البته جدیدا کمی هم به قرمز متمایل شده.
عاشق چیه؟
عاشق دامن پف دار و کفش پاشنه بلنده.عاشق احترام و تحسینه.زنهایی که به خودشون میرسن و آرایش دارنو تحسین میکنه.عاشق موهای بلند و بلوند و آرایشه.
از چی متنفره؟
متنفره که وقتی داره جدی حرف میزنه بهش بخندی یا حتی لبخند بزنی.و اصلا دوست نداره باهاش بچگونه حرف بزنی و جدی نگیریش.
مهمون کوچولوی ما
باورم نمیشه که فینگیل خاله اینقدر بزرگ شده که دیگه خودش تنهایی میاد مهمونی خونه "دوست شخصیش" و قربونش برم برای دیدارهای بعدی هم برنامه ریزی میکنه
.جمعه آرتینا تنهایی اومد خونمون. لیدا و آرتینا حسابی بازی کردنو خوش گذروندند.
قیافه هاشون بعد از آرایشگاه بازی

ببخشید


پست معاونت
لیدا چند روز پیش بهم گفت: مامان من و کیانا و ریحانه یه گروه تشکیل دادیم به اسم "گروه خفاشان"
پرسیدم:چرا اسم گروهتونو گذاشتین خفاشان؟
لیدا:آخه چون هم قوی هستیم هم برای پسرها نقشه های جالب میکشیم.
اصلا نمیدونم این دخملی ما مشکلش با پسر ها چیه؟ الان چند وقته با همکلاسیش ایلیا قهره.چرا؟چون موقع خمیر بازی بهش گفته: لیدا خمیرت زشت شده همین . به خاطر این گناه کبیره مدتهاست که بهش کم محلی میکنه حالا اگه یه دختر اینو بهش میگفت اصلا اینجوری برخورد نمیکرد و از گناهش راحت تر میگذشت.
لیدا از همین الان سیارشو از پسرها جدا کرده و به چشم بیگانه های غیر قابل اعتماد بهشون نگاه میکنه و این چیزی نیست که من می پسندم.دلم نمی خواست جنسیت اینقدر براش مهم باشه. البته تعداد انگشت شماری از پسرها هم هستند که تونستند از این دیوار بی اعتمادی عبور کنند و جزو دوستهای حوبش محسوب میشوند.
دیروز هم یه سر به کلاسشون زدم و از مربیش راجع به وضعیت درسی و رفتاریش سوال کردم.خانوم مربی خندید و یه صندلی کنار میزش نشونم داد و گفت: اون صندلی رو میبینید جای لیداست.معاون منه.وقتی داستان غدیر خم را برای بچه ها تعریف کردم لیدا فورا گفت خانوم پس شما هم باید یه جانشین داشته باشید که البته منظورش خودش بوده
.
یه بار هم به عنوان دلجویی( همون چاپلوسی خودمون) به خانومش گفته:خانوم میدونم بچه ها شما رو خیلی اذیت میکنن.شما واقعا خیلی صبور هستید.
مهمون کوچولو
شنبه گذشته هم ما یه مهمون کوچولو داشتیم.اتفاقا اون روز اصلا حوصله بیرون رفتن از خونه رو نداشتم و داشتم فکر میکردم چطوری سر لیدا رو گرم کنم که کیانا جان تشریف آورد و زحمت خاله رو کم کرد.حسابی بازی کردن و سر گرم شدند.
آخر سر هم باز طبع فمنیستیشون گل کرد و شروع کردند به شعار ساختن بر ضد پسرها که البته بابا مهرداد هم ساکت نبود و جواب شعارها رو میداد.آخر سر هم بنا به درخواست کیانا کار به درگیری با مهرداد کشید 
لیدا و کیانا در حال لگو بازی
اولش فقط لاک زدن بود که بعدش تبدیل شد به نقاشی با لاک
کیانا در نقش مادر لیدا 
پراکنده
لیدا:مامان میشه استخرمو باد کنی توش شنا کنم
من:الان هوا سرده ممکنه سردت بشه
لیدا:خوب با حوله توش میشینم!!!
نمی دانم هدفم ار گفتن این قصه به لیدا چی بود.شاید فقط به قصد سرگرمی بود شایدم کمی کودک درونم با حوصله تر شده بود.....هر چه بود پند نبود.
ماجرا از اونجا شروع شد که ما تازه به منزل پدر همسرم رسیده بودیم و هنوز گرد سفرو از تنمون نتکانده بودیم که پدر همسرم(آقا) شروع کرد به تعریف کردن داستانی که حتما شما هم شنیدید.حتی شنیدم از روش فیلم کوتاهیم ساختن و تلویزیون وطنی پخشش میکنه:
پدر پیری با پسر جوونش توی یه پارک نشستن.پدر گنجشکی رو روی شاخه درختی به پسر نشون میده و می پرسه: اون چی بود؟ پسر میگه:گنجشکه پدر.کمی بعد باز پدر گنجشکی رو به پسر نشون میده و می پرسه:اون چی بود؟ پسر میگه: گنجشکه! بار سوم هم این ماجرا تکرار میشه و به گفته پدر شوهرم پسر داد و بیداد راه مینداره و میگه تو چرا نمی فهمی
؟؟چقدر بهت بگم که گنجیشکه؟؟..(که البته تو قصه واقعی واکنش پسر به این شدت و حدت نبود
) و پدر هم بلافاصله دفترچه کوچکی رو در میاره و به پسر خطاکار کم طاقتش نشون میده . در اون یادداشتی مربوط به ٢ سالگی پسر نوشته شده به این مضمون که پسرم امروز ٢١ بار از من پرسید :اون چی بود و من هر بار با مهربونی بهش جواب دادم :گنجشک پسر عزیزم.
آقا دو بار پیاپی این داستانو برای ما تعریف کرد و هر بار بغض غریبی گلومو می فشرد و چشمام پر از اشک میشد.تاثر من نه به خاطر پیرمرد زیرکی بود که بر خلاف اغلب پدرها کاملا به جا و به موقع فرزند خطاکارشو درس داد بلکه به خاطر پیرمرد ناتوانی بود که رو به روی من نشسته بود و سعی میکرد به این وسیله دوران کودکی و ناتوانی فرزندانشو به یادشون بیاره و از کم لطفی اونها به خودش گلایه کنه.
بگذریم.من هم در تاریخ ١٩ آذر ماه این داستانو ٣ بار متوالی برای لیدا تعریف کردم.بعد از پایان داستان
بار اول- لیدا:مامان پس بقیش چی شد؟بگو تو رو خدا..بگو...بگو
بار دوم-لیدا خنده عجیب و غریبی که ناشی از پی نبردن به اصل قضیه و سرپوش گذاشتن روی اون بود سر داد!
بار سوم-لیدا:مامان هر وقت پیر شدی هر چند بار که ازم بپرسی با مهربونی بهت میگم "مامان خوبم گنجشکه"!!
افکار مختلف لیدا
لیدا:مادر میدونی بچه های دهاتی چه شکلی هستند؟
من:خوب مثل بقیه بچه ها.
لیدا:نه مامان.من اونها رو تو کارتون دیدم.اون ها سیاهپوست هستند!!!!

اصطلاح شب عالی-زمان عالی چند وقتیه که ورد زبان لیداست. شب عید(غدیر) بیرون بودیم.کنار دریا مراسم آتش بازی برپا کرده بودند.
لیدا:بابا امشب یه شب عالیه؟

من و لیدا کنار هم دیگه نشسته بودیم.لیدا همش پاهای منو ورانداز می کرد و بعدشم یه نگاهی به پاهای خودش مینداخت.منتظر بودم دیر یا زود نظرکارشناسیشو بده.
لیدا:مامان پاهات خیلی قشنگه.فکر میکنم "دولتی" باشه!!!!
من:

لیدا و روژان تو اتاق لیدا مشغول بازی بودند.من هم طبق عادت همیشه که دوست دارم لایه های درونی بچه ها رو کشف کنم و حرفاشونو بشنوم به طور نامحسوس استراق سمع میکردم. حرفهای جالب و بامزه زیادی زدند.ولی عجیب ترینشون این بود.
لیدا:روژان تو دوست پسر داری؟
روژان:آره.پنج تا!! تو چی؟
لیدا با آه:نه هنوز هیچ چی.شاید بعدا یکی بگیرم........فعلا باید بچمو بخوابونم.

یه تولد پسرونه
دوشنبه هفته گذشته تولد ابوالفضل یکی از همکلاسیهای لیدا بود.تصمیم گرفتم منم همراش برم چون میخواستم ببینم آقا پسرها چطوری تولداشونو جشن میگیرن.
خیلی جالب بود.خدا رو شکر آسیبی ندیدیم و سالم برگشتیم خونه.ابوالفضل لانچیکو به دست چند دور میدان داری کرد و بعدشم با مادرش که اولش سعی میکرد با لبخند و آبروداری لانچیکو رو ازش بگیره در گیر شد .خبری از رقص و آواز نبود و پسرها قد و نیم قد با شور و حرارت دنبال هم میدویدند.اما دخترها اغلب متمرکز عمل میکردند .
کمی بعد تولد کلا به حیاط منتقل شد.دو تا از بچه ها تو حیاط مصدوم شدن که یکیشون متاسفانه آرتینا فینگیلی خاله بود. اما کلا به نظر میومد به بچه ها خیلی خوش گذشته و چه چیزی مهمتر از این؟

چند تا مهمون عزیز
این چند روز تعطیلات عموی لیدا با خانم و بچه هاش مهمونمون بودند .لیدا هم تونست حسابی با پسر عموهاش بازی کنه و دلی از عزا در بیاره.
